سخنان حضرت امام زین العابدین (ع) در مجلس یزید
علامة مجلسي (ره) در جلاء العيون پس از آنكه حكايت مرد سرخ روي شامي را نقل كرده فرموده پس يزيد (لعين) امر كرد كه اهلبيت رسالت عليهم السلام را به زندان بردند، حضرت امام زين العابدين عليه السلام را با خود به مسجد برد و خطيبي را طلبيد و بر منبر بالا كرد، آن خطيب (ملعون) ناسزاي بسيار به حضرت اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام گفت و يزيد و معاويه عليهمااللعنه را مدح بسيار كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السلام ندا كرد او را كه:
وَيْلَكَ اَيُّهَا الْخاطِبُ اشتريت مَرْضاه الْمَخْلوُقِ بِسَخطِ الخالِقِ فَتَبَّوء مَقْعَدُكَ مِنَ النّار.
يعني واي بر تو اي خطيب كه براي خوشنودي مخلوق خدا را به خشم آوردي جاي خود را در جهنم مهيا بدان.
پس حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه اي يزيد مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه چند بگويم كه موجب خوشنودي خداوند عالميان و اجر حاضران گردد، يزيد (لعين) قبول نكرد، اهل مجلس التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما ميخواهيم سخن او را بشنويم، يزيد گفت اگر بر منبر برآيد مرا و آل ابوسفيان را رسوا مي كند، حاضران گفتند از اين كودك چه برميآيد، يزيد (لعين) گفت او از اهل بيتي است كه در شيرخوارگي به علم و كمال آراستهاند. چون اهل شام بسيار مبالغه كردند يزيد (لعين) رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناي الهي ادا كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهي و اهلبيت او فرستاد و خطبهاي در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه ديدههاي حاضران را گريان و دلهاي ايشان را بريان كرد.
قُلْتُ اِنّي اُحِبُّ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذهِ الاَبْياتِ الَّتي لايَسْتَحِقُّ اَنْ يُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَا الاِمامُ عَلَيْه السَّلام.
|
ذاكَ الدُّجي وَ انْجابَ ذاك الْعَثيرُ |
حَتّي اَنَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلي |
پس فرمود كه
ايها الناس حق تعالي ما اهلبيت رسالت را شش خصلت
عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتي داده، عطا كرده است
به ما علم و بردباري و جوانمردي و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاي مومنان.
و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبي مختار محمد مصطفي صلي الله
عليه و آله، و از ما است صديق اعظم علي مرتضي عليه السلام، و از ما است
جعفر طيار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز ميكند، و از ما است
حمزه شير خدا و شير رسول خدا (ص)، و از ما است دو سبط اين امت حسن و حسين
عليهماالسلام كه دو سيد جوانان اهل بهشتند. هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه
مرا نشناسد من خبر ميدهم او را به حسب و نسب خود.
ايها الناس: منم فرزند مكه و مني، منم فرزند زمزم و صفا و پيوسته مفاخر خويش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء عليهاالسلام، منم فرزند سيدة نساء، منم فرزند خديجه كبري، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراي كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و گردانيدند در شهرها، منم فرزند آنكه حرم او را اسير كردند اولاد زِنا، مائيم اهلبيت محنت و بلا، مائيم محل نزول ملائكه سماء و مهبط علوم حق تعالي.
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عظام خود را ياد كرد كه خروش از مردم برخاست و يزيد (ملعون) ترسيد كه مردم از او برگردند مؤذن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤذن الله اكبر گفت، حضرت فرمود از خدا چيزي بزرگتر نيست چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاًّ اللهُ حضرت فرمود كه شهادت ميدهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ حضرت فرمود كه اي يزيد (لعنه الله) بگو اين محمد (ص) كه نامش را به رفعت مذكور ميسازي جد من است يا جد تو، اگر ميگوئي جد تست دروغ گفته باشي و كافر ميشوي، و اگر ميگوئي جد من است پس چرا عترت او را كشتي و فرزندان او را اسير كردي؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ايستاد.
مؤلف گويد كه: آنچه از مقاتل و حكايات رفته يزيد (خبيث) با اهلبيت عليهم السلام ظاهر ميشود آن است كه يزيد از انگيزش فتنه بيمناك شد و از شماتت و شناعت اهلبيت خوي بگردانيد و في الجمله به طريق رفق و مدارا با اهلبيت رفتار ميكرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهلبيت عليهم السلام برداشت و ايشان را در حركت و سكون به اختيار خودشان گذاشت و گاهگاهي حضرت سيد سجاد عليه السلام را در مجلس خويش ميطلبيد و قتل امام حسين عليه السلام را بابن زياد نسبت ميداد و او را لعنت ميكرد بر اينكار و اظهار ندامت ميكرد و اين همه به جهت جلب قلوب عامه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اينكه در واقع پشيمان و بدحال شده باشد. زيرا كه مورخين نقل كردهاند كه يزيد (لعين) مكرر بعد از قتل حضرت سيدالشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء موافق بعضي مقاتل در هر چاشت و شام سر مقدس آن سرور را بر سر خوان خود ميطلبيد و گفتهاند كه مكرر يزيد (ملعون) بر بساط شراب بنشست و مغنيان را احضار كرد و ابن زياد (لعين) را به جانب دست راست خود بنشانيد و روي به ساقي نمود و اين شعر را قرائت كرد:
|
ثُمَّ مِلّ فَاْسقِ مَثْلَها ابْنَ زيادٍ |
اَسقِني شَرْبَه نُزَوّي مُشا شي |
هر چیزی هنراست