عاشورا : حماسه اي مكرر ...

 

بيابان ها تنور گرم و سوزان بود .

و خورشيد جهان افروز ،

زمين تشنه را چون تيغ مي‌بريد .

سُم اسبان جنگي بر بيابان بوسه ها مي‌داد .

لب مردان ، به تاول ها ز گرما بارور مي شد .

بيابان بود و شن ، شن بود و صحرا بود .

و مرد و مرد

و بر روي قطار اشتران زن ها و كودك ها

به همراه سري پُر شور

دلي پُر درد

چنان آئينه در هر خُود خورشيدي نمايان بود .

و در قلب سواران ، رادمردي گُرد

چو خورشيدي ، به سر دستار سبزي داشت

زني چون شير

به دل بَذر غمي انبوه را مي‌كاشت .

قدم ها پيش مي‌آمد ؛

و زشتي نيز .

سپيدي نور مي‌پاشيد

و تاريكي به عكس اين بار

هراسش هيچ ،

گُريزش هيچ

قدم ها پيش مي‌آمد

و دل سُستان

عنان اسب هاشان را رها كرده

همه پندارشان در گام اسبانشان نمايان بود

شبِ آغازِ پاكي بود .

و يا بر دين و ايمان خط پايان بود .

قدم ها پيش مي‌رفتند

به سوي مرز تاريكي

چنان خورشيد ،

قدم ها پيش مي‌رفتند .

و آن هنگام ؛

كه ديو زشت تاريكي دهان بگشود و خورشيد جهان بربود ؛

سواران نيز در دشت پليدان خيمه ها چيدند ؛

و آتش ها بپا كردند .

كنار آتش آن مردي كه دستاري به رنگ سبز بر سر داشت ،

فرود آمد ز روي اسب ؛

چنان خورشيد كز كوهي به زير آيد .

به روي صخره اي اِستاد ؛

چو مهتابي كه خود را در ستيغ كوه بنمايد .

همه مردان به زير پاي او آرام ،

به فريادش كه بي آرام بر پا بود ،

سرا پا گوش اِستادند و دل دادند .

طنين هر كلامش چون شهابي بر شب تيره

شكافنده ، درون تيرگي ها روشني مي‌ريخت

- شما مردان !

شما مردان كه پيمان ها به من بستيد !

كنون آن عهد ها را سُست مي‌بينم

بدان سُستي كه در بنياد كاخ ظلم و بيداد است

كنون هنگام فرياد است

فرو افتادگانِ بر نهالي نرم

يقينشان تاب جَهدي نيست .

در اين ميدان

براي كودك بد عهد مَهدي نيست .

درين تاريكي و ظلمت

براي تيره قلبان راه نورانيست .

براي شرمگينان روي ناپيداست .

گريزان ز رستاخيز را امشب ،

توانِ رفتن آسان است .

چه فردا درد مردان را ،

دواي مرگ درمان است .

شما جويندگان لذت و مستي !

گريزان از كنار من ،

 و از اين پهن دشت رزم

جدا گرديد .

چه فردا روز پيكار است .

چه فردا آخر كار است

و فردا هيچ شمشيري نيامش را نمي بيند .

و هرگز دشمني كافر ،

نگاهش پُشت مردي را نخواهد ديد ؛

سپر ها سينه ها هستند

چه دل ها آشيان كينه ها هستند ؛

شرابي نيست .

خوابي نيست .

كنار رود مي‌جنگيم و آبي نيست .

به پاس پاكي ايمان ،

ز ناپاكان كافر داد مي‌گيريم .

تمام دشت را يكبار ،

به زير هيبت فرياد مي‌گيريم .

و پيروزي از آن ماست .

چه با رفتن ،

چه با ماندن

يكي از آن ميان فرياد زد :

فرزند پيغمبر !

سخن از جان مگو ، جان چيز ناچيز است .

براي جنگ فردا تيغمان تيز است

تو جان هستي ،

اگر نابود گردي بي تو جاني نيست .

چه بي تو پيروانت را اماني نيست .

خدا را مي‌خورم سوگند ،

كه فردا تن مدارم در ميان ننگ هاي زندگي در بند .

و مرد ديگري مي‌گفت :

چه كاري مرد را شايد

به جز با نام خوش مُردن ؟

تحمل نيست مردان را كه بار ننگ ها بردن

گران پيوند ها را با تو ، من تكرار خواهم كرد ،

و فردا دشت را با خون خود هموار خواهم كرد .

فرو مي‌رفت در خاكستر خود شعله‌ي آتش .

سخنگو پاي از آن صَخره ، بر روي زمين بگذاشت .

تمام دست ها ، با سردي از هم دور مي‌گشتند .

همه دل ها به ترس آلوده و در سينه مي‌مردند ؛

و مردان زبون ديگر رجز خواني نمي‌كردند

و پيمان بسته ها پيمان خود از ياد مي‌بردند

از آن انبوه ، ياراني به جا ماندند با عهدي خدا پرورد

گران پيوند ها بستند با آن مرد ،

نگاه سرزنش باري بدان ها كرد

ز دورا دور ،

بدان دنيا پرستان ديدهاشان كور ؛

در آن دشتي كه انبوهي ز سوگند دروغين بود .

صداي گام اسبان لحظه لحظه دورتر مي‌شد .

دورن مرد تنها شور بر پا بود

غرورش لشگري مي‌ماند و دشت رزم افكارش ،

و زان انبوه لشگر بود هفتاد و دو تن يارش .

چه حالي داشت ،

چه حالي دارد آن مردي

كه با ايمان به ياري ها

نبرد و رزم آغازد ؟

و خونش را به پاس رادمردي ارمغان سازد .

سخن از عهد و پيمان نيست .

سخن از ناجوان مردي است :

اسارت را اسير خسته مي‌داند

و قدر مرگ را آن مرغك پَر بسته مي‌داند

سخن از زندگاني نيست

سخن از مرگ مردان است .

كنون چون مرگ درمان است بر اين درد

نبيند رويشان از ترس كس حتي خدا هم زرد

سخن از سُست عهدي نيست

اگر موجي نيايد از پس موجي

به ساحل نارسيده محو مي‌گردد .

و او موج نخستين بود ،

و ساحل ساحل ِ دين بود ،

كجا مرگست آن مرگي كه پاس زندگي دارد

كجا نابود مي‌گردد كسي كو در جهان پايندگي دارد

مگر خورشيد مي‌ميرد ؟

اگر ابرش بپوشد روي ،

اميد زندگي دارد

به روز ديگري آن ابرها نابود مي‌گردد .

و بيش از پيشتر تابندگي دارد .

 

            * * *

درون خيمه ها ، امّا ؛

لبي هرگز به آبي تر نمي‌شد جز به اشكي گرم .

سَري هرگز نمي‌افتاد جز بر سينه‌ي ماتم .

و چشمي هم نمي‌آمد به روي هم .

دل هر كودكي ز اندوه ،

ز اندوه گران چون كوه ،

ميان سينه اش مي‌سوخت ،

غم فرداي ماتم زا ،

نگاه كودكان بر طاق چادرهايشان مي‌دوخت

لبان تشنه ديگر طاقتي در خود نمي‌ديدند .

و بانگ العطش از خيمه برمي‌خاست

امام ، آرام ،

عنان اسب پيچيد و كنار چادرش استاد .

شما اي كودكان من !

شما گر تشنه‌ي آبيد

جهاني تشنه‌ي عدل است !

شما گر مست از خوابيد

چه بسيارند مظلومان كه از بيداد كافرها

شبي هم از شبان در ديدگانشان خواب راحت نيست .

بدين لب تشنگي ها زندگي ها مي‌شود آغاز ،

و روزي مي‌رسد آخر

كه رودي از محبت ، از صفا ، ايمان

بروي دشت بي نام و نشان كافران مي‌گسترد دامان

و خون ما

شرنگ مرگ مي‌ريزد به كام هر چه بدنام است

چه مرگ كافران پيروزي انبوه ناكام است

كنون فردا

چنان آئينه اي در چشم من پيداست

به ديگر روز

سياهي با سفيدي مي‌رود در هم

كسوفي مي‌شود در روز

خسوفي مي‌شود در شب

و تنها مرد از مردان ما فرزند بيمارم

درون چادرش چون هيمه مي‌سوزد ز سوز تب

و در ميدان

چه مردان بلند آواز ،

كه تنهايند

به روي خاك مي‌افتند

ولي بر آستان نابكاران سر نمي‌سايند .

 

            * * *

به يك ميدان هزاران جنگ .

به يك ميدان و چندين كارزار سخت .

درون خيمه جنگ يك زن و يك ديو بر پا بود .

سلاح ديو تيغ تيز غم ها بود

سلاح زن شكيبايي

شكيبائي و دلداري به طفلاني كه مي ديدند

مرگ رادمردان را

و دلداري براي چشم پوشيدن ز زيورهاي دنيائي

شكيبائي شكيبائي

و جنگ ديگري در قلب مردي گُرد ،

كه بايد زندگاني كرد .

و يا چون شيرمردان مُرد

براي آخرين بار از كنار خيمه ها بگذشت

يكايك كودكان را تنگ در آغوش خود بفشرد .

شما اي خاندان من

كنون در چشم من راهي نمايان است

كه جز آن راه

نشايد تا به راه آوردشان اين مردم گمراه

شما هم ارمغان هاي نجات مردمان هستيد

شما هم نوشداروي حيات اين و آن هستيد

عنان اسب را پيچيد

عنانِ راهوار خسته را پيچيد و ميدان ديد

تو گوئي كوه مي‌بيند ؛

به زير پاي خود انبوه كاهي را .

تو گوئي شير مي‌بيند ؛

شغالان سياهي را .

دو چشم پاك مي‌بيند

درياي گناهي را .

نهيبي زد به اسب خويش

و دستش را به روي قبضه ي شمشير مالش داد

برون آورد تيغ تيز خود را از قلاف تنگ

به سر چرخاند و در قلب سپاه دشمنان ره ساخت

دريغا در ميان نيم روزي گرم ،

رها از بند هاي ننگ ها جان باخت .

ز اسب افتاد .

نگيني بود و از انگشتري افتاد .

ز عرش آسمان ناگاه ،

تو گوئي مُشتري افتاد

ز گُل گُل ريخت

ز داوودي شقايق بر زمين پاشيد

ز گلبرگ لطيف ياس ، پرچم ها به خاك افتاد

گلستان شد زمين ، آرايشي زيبا ز زيور يافت

زمان از شاخسار عمر

به بي رحمي گل ارزنده اي را چيد

سَري افتاد

ز دست زرگر عالم

درخشان گوهري افتاد

كنون شام است

شرار شعله ها آغوش گستردند

و دشت خالي از پيكار ،

به رنگ شعله ها خونين و رنگين است .

كنون شام است و شامي سخت ننگين است.

زنان و كودكان آمده با شوكت و با جاه ،

پياده ،

دست بسته

پا برهنه

در گذار راه

به وقت شام

به سوي شام مي رفتند .

براي كامراني هاي بدكيشان ،

همه ناكام مي رفتند .

كنون شام است .

كنون شام غريبان است .

نمي سوزد چراغي هيچ.

نمي خواند سرودي كس

و در دروازه هاي شام ،

نمي گويد به مهمان ها درودي كس .

ولي فردا

چه فردايي !

به عرش آسمان رخشنده تر خورشيد مي تابد

نگهبانان آزادي

رسالت هاي خود را يك به يك آغاز مي كردند

و آن زن اولين كس بود

و آن زن با شرار و شور

پيام رادمردان را بدان نامردمان مي گفت

و با هر جمله اي كو بر زبان مي راند

گروهي را به سوي راه حق مي خواند

 

            * * *

پس از آن روز

چه بسيارند آن زن ها

كه طفلان آشنا كردند بر صبر و شكيبايي

و ما ديديم دنيا را به زيبايي

چه بسيارند آن مردان

كه ننگ زندگاني را

به پاس نام بخشيدند

و فرزندان آينده

ثمر ها از درخت زندگي چيدند

 

 

شاعر : فرا